در دبیرستانی که پر بود از اشتیاق شهوتناک ما.تحت سفید و بی موی همکلاسی های هم.جنسی که خودشان نقش شان را به عنوان ملیجکان گنده لات های کلاس پذیرفته بودند و گاهی فخر هم می فروختند، حسن نامی بود که هر روز زلفکان پریشانش را به شیوه ای می آراست و به خیال دلبری هر زنگ تفریح از این سر حیات تا آن سر حیات قر می داد و می رفت و می آمد، تا شاید با آن قیافه ی تخمی اش هم که شده گنده لاتی از سر فوران کور غریزه ی جوانی، دیرکی زیر شلوارهای پارچه ای و خمره ای اش علم کند و حسن نیز سری میان سرها دربیاورد. حسن بیمار بود. به مرضی دچار بود که اسمش را گذاشته بودیم «خود خوش تیپ پنداری»!
بیماری «خود مخاطب پنداری» هم دستکمی از بیماری حسن ندارد. این که شما جرات نکنید بادی از خود درکنید مباد که کسی خود را مخاطب شما بپندارد و از این حس شهوتناک لبریز شود که کسی یادی کرده است از اون حتا اگر به بادی بوده باشد. به هر حال آدمیزاد نیاز دارد تا دیگران از او یاد کنند. دوست دارد مهم باشد. دوست دارد نقل محافل و مجالس باشد. دوست دارد فحشش بدهند اما اسمش را ببرند. دوست دارد سری باشد میان سرها. دوست دارد مهم باشد. پررنگ باشد. وزنه ای باشد برای خودش. بزرگ باشد. حتا اگر گه کلفتی باشد که به واسطه ی گیر کردن در دهانه ی سوراخ مستراح، اسم و رسمی در کند برای چند روز و چند صباحی هم که شده روشنگر محفلی باشد به حکایتی که خود، رل اولش را بازی می کند.
پ.ن: اگر شما فکر می کنید که این پست خطاب به شما نوشته شده است، نیاز است تا در مورد وجود بیماری کذا در خودتان بررسی های لازم را انجام دهید و یا دستکم برای ممانعت از سرایت بیماری به دیگران، به طرفتان توصیه کنید که کان.دوم را فراموش نکند!
